سکوت
تا جایی که یادم میاد، اولین باری که تهران را با موشک زدند من حدود ۱۳ سالم بود. خیابان ظفر. پدرم میگفت حتی اگر کاری نمیشه کرد باید دید چه اتفاقی داره میافته. با هم رفتیم اونجا. ساختمانی که موشک خورده بود تقریبا از بین رفته بود. شیشههای ساختمان روبروش شکسته بود و مثل خنجر قرو رفته بود در در دیوار مقابل. از وسایل یکی از اتاقها مشخص بود که اتاق مال به یک کودک بود. کف اتاق خون ریخته بود. تمام راه برگشت به خانه و ساعتهای بعدش در سکوت گذشت.
یک بار دیگر موشک به ساختمانی در شهرآرا خورده بود که در آن مهمانی تولد یک دختر بچه خردسال بود. من و پدرم که رسیدیم داشتند جای ساختمان را با بولدوزر صاف میکردند. اون موقع میگفتند دشمن نباید از میزان خسارت مطلع بشه. طنابی در چند متری ساختمان کشیده بودند و مامورین مواظب بودند مردم به بولدوزرها نزدیک نشوند. آقایی اونجا در عصبانیت سیگار میکشید و میگفت دختر ۶ سالهاش در تولد بوده. یکی از مامورین سراغ این آقا آمد و گفت «برادر، ماه رمضونه، سیگارت رو خاموش کن». بقیه اون روز هم، در ماشین و در خانه، به سکوت گذشت. ولی تا سالها پدرم هر از چند گاهی، وقتی از چیزی خیلی دردش میآمد، زیر لب میگفت «برادر ماه رمضونه، سیگارت رو خاموش کن».
در سال آخر جنگ، وقتی آخرین سری موشکباران شروع شد، من سوم دبیرستان بودم و دوستم آرش که دانشگاه شریف قبول شده بود سال اول دانشگاه بود. مدرسهها تعطیل شده بود و دانشگاهها هم معلق بودند. دانشگاه شریف همچنان کلاسهای پایه را برای کسانی که علاقمند بودند برگزار میکرد، ولی در اتاقهایی کوچک در زیرزمین هتل اینترکنتینانتال، نزدیک چهارراه پارکوی. من که کاری نداشتم یک بار با آرش رفتم سر کلاس ریاضی ۱. بعد از کلاس پیاده آمدیم تا چهارراه پارکوی و منتظر تاکسی شدیم. شاید حدود ۵-۶ دقیقه حتی یک ماشین هم از اونجا، که یکی از شلوغترین تقاطعهای شهر بود رد نشد. من و آرش در سکوت ایستادیم و نگاه کردیم.
یک بار هم موشک چند کوچه اونطرفتر از ما فرود آمد. تمام شیشهها ما خورد شدند و ریختند. من دوربین پدرم را برداشتم و دویدم رفتم از اونجا عکس بگیرم. به دلیل عکاسی بدون مجوز دستگیر شدم، یک شب در کلانتری خوابیدم، کتک مختصری خوردم تا مطمئن بشن جاسوس نیستم، و بعد هم با دوربین بدون فیلم برگشتم خانه. در سکوت. پدرم هیچ سوالی نکرد. خودش گفته بود باید دید چه اتفاقی داره میافته.
بعد از صدای انفجار هر موشک من معمولا یکی دو دقیقهای ساکت بودم. همیشه یک حس شرمندگی داشتم. شرمندگی بابت اینکه خورد یک جای دیگه و به ما نخورد. و اینکه حالا میشد برگشت سر زندگی معمولی. تا موشک بعدی.
این چند روزه دوباره همه این داستانها در سرم زنده شدهاند، در سکوت، همراه با همون احساس شرمندگی. موشک بعدی، جنگ بعدی، مرگ بعدی تا کی؟ برای چی؟ برای کی؟
۱۵ جون ۲۰۲۵ کنزینگتون